برابری جنسیتی، از قانون تا عمل

  نویسنده: حبیب فرزاد

پرداختن به مسئله زنان پیشینه ی زیادی ندارد ، قرن ها سلطه مردان بر زنان امر مسَلم و پذیرفته شده پنداشته می شد و ادیان هم به نحوی در امر نهادینه کردن حاکمیت مردان بر زنان سهم بسزایی داشته اند.  نابرابری جنسیتی به عنوان یکی از حاد ترین نوع نابرابری اجتماعی بیشتر در قرن بیستم مورد توجه اندیشمندان اجتماعی(به عنوان سوژه پژوهش) و فمینیست ها (به عنوان سوژه مبارزات سیاسی رهایی بخش) قرار گرفته است .  جنبش برابری جنسیتی در درازنای تاریخ اش با گونه ها و گرایش های گوناگون پدیدار گردیده ، و روایت های گونه گون از چگونگی پدید آمدن مرد سالاری و انقیاد زنان ارایه کرده اند؛ اما در تمام این جنبش ها یک خواست محوری وجود داشته که همان دستیابی زنان به موقعیت برابر با مردان است .   در تبیین مارکسیسم فمینیسم ، با پدید آمدن مالکیت خصوصی و گردآوری منابع (ثروت)طبیعی که رابطه مستقیم با قدرت فزیکی دارد تفوق و برتری مردان بر زنان به نسبت برخورداری شان از منابع طبیعی بیشتر و قدرت فزیکی آغاز می گردد و با گذشت زمان که مالکیت خصوصی چهره عریان تری بخود می گیرد ، نابرابری اجتماعی به ویژه تبعیض جنسیتی و سلطه مردان بر زنان خشن تر و غیر انسانی تر میگردد. فمینیست های مارکسیست نابرابری را در ذات سرمایه داری نهفته می دانند و تنها راه از میان برداشتن نابرابری جنسیتی را پایان بخشیدن به سازمان سرمایه داری می دانند ، در این تفسیر چون زنان به لحاظ برخورداری از توانایی فزیکی نسبت به مردان فرو تر اند، فرودست ترین طبقه اجتماعی را در طول تاریخ شکل داده اند، موقعیت زنان چه در طبقه برخوردار و چه در طبقه محروم پایین تر از مردان بوده است  ؛ به سخن رزا لوکزامبورگ  " زنان طبقه حاکم انگل انگل اند و زنان طبقه محکوم برده برده " (1) .   روایت فمینیست های سوسیالیست از نابرابری اجتماعی به ویژه نابرابری جنسیتی کمی متفاوت از این است ، آنها در کنار شیوه تولید سرمایه داری ، مردسالاری (پدر سالاری) را نیز عامل انقیاد زنان و اعمال تبعیض و محرومیت تاریخی علیه زنان می دانند ؛  محرومیت از دست یابی به فرصت ها در گستره های آموزش ، کار (شغل) و .... که خود به ، فرودستی و تهیدستی و در نهایت به وابستگی زنان  به مردان می انجامد و از شکل گیری جنبش های بزرگ رهایی بخش زنان پیش گیری می کند و به این وسیله نابرابری جنسیتی در جامعه باز تولید و نهادینه می شود،و در زندگی اجتماعی اصل پنداشته شده ، نسل ها ادامه پیدا می کند.  فمینیسم سوسیالیستی به یک رشته از نوشته های آشکارا متفاوتی اطلاق می گردد که بیشتر با یک راهکار  نظری و کمتر با نتیجه گیری های نظری اساسی وحدت می یابند .  فمینیسم سوسیالیستی را سه هدف هدایت می کنند: سنتز نظری، ترکیبی از وسعت و دقت نظری و روشی روشن و مناسب برای تحلیل اجتماعی و دگرگونی اجتماعی (2).                                                                                                                                                                                                                                               فمینیست های سوسیالیست با پیروی از فمینیست های مارکسیست و رادیکال ، وضعیت زنان را تحت ستم ارزیابی می کنند و معتقدند که نظام دوگانه ای متشکل از عناصر اقتصادی (سرمایه داری) و جنسیتی(مردسالاری) ، موسوم به سرمایه داری پدرسالارانه ریشه و علت اصلی سرکوب زنان است (3) . سیمون دوبوار نویسنده و مبارز که پایه گذار گرایش فمینیست اگزیستانسیالیست است ، نابرابری جنسیتی را در نقش های اجتماعی زنان که در اثر اجتماعی شدن (پرورش اجتماعی و زیستن در اجتماع ) پدید می اید می داند . او می گوید "نر" بودن مایه غرور و بالندگی است ، در حالیکه " ماده " بودن مایه حقارت است و شرمناک است  ، زن را در جنسیت اش محدود می کند و در نگاه مرد این قابل تحقیر است . به تعبیر دوبوار هیچ کس زن به دنیا نمی آید بلکه زن می شود ، یعنی زنان با پذیرش نقش های انفعالی مانند: مادری و همسری زمینه تسلط مردان بر خود را فراهم می کند ، او ریشه های تبعیض و نابرابری جنسیتی را در نقش های که زنان در جامعه مردسالار می پذیرد می داند (4). در زمانه ی که ما زیست می کنیم نیز مسئله زنان یکی از مسائل چالش برانگیز جهان ماست ، روزانه صد ها و شاید هم هزارها انسان زن قربانی خشونت هولناک مرد ها می گردد و یا از اثر رفتار وحشیانه هم نوع " نر " خود به خاک سیاه و زندگی نکبت بار کشانیده می شوند. رشد سریع فناوری به ویژه در بخش اطلاع رسانی ، قانونگذاری دموکراتیک (سکولار) مدرن در کنار هم در جوامع پیشرفته توانسته در امر برابری جنسیتی و فراهم آوری فرصت های برابر در زمینه های مختلف موثر باشد ، اما تاکنون زنان قشر آسیب پذیر جامعه اند، و به فرصت های کامل برابر با مردان دست نیافته اند .  در کشور های جهان سوم مسئله زنان یکی از اساسی ترین چالش اجتماعی – سیاسی جامعه به شمار می آید  که حتی دولت های به ظاهر مخالف تبعیض علیه زنان بوده اند در این زمینه(حل بنیادین و عادلانه مسئله زنان) موفقیت چندانی نداشته اند . در افغانستان در کنار مسئله قومیت ، جنسیت از مهم ترین شاخصه  و پایه اساسی نابرابری اجتماعی بوده است و زنان در چند قرن پسین قربانی آرام خشونت های فزیکی- روانی و ابزار بهره کشی اقتصادی بوده است . در نظام پسا طالبانی افغانستان، تحت فشارمستقیم و غیر مستقیم جامعه بین المللی برخی تلاش های در گستره احقاق حقوق زنان صورت گرفته است ، ایجاد وزارت امور زنان ،طرح قانون محو خشونت علیه زنان (این قانون تاکنون در مجلس تایید نشده ) و جذب زنان در دانشگاه ها و نظام اداری افغانستان از جمله اقداماتی است که توسط دولت تحت حمایت جامعه جهانی صورت گرفته است . مهم ترین پیش آمد برای زنان در فصل نوین سیاسی افغانستان تدوین قانون اساسی جدید که در آن زنان به گونه بی پیشینه در کشور مورد حمایت قرار گرفت و قید وبند های گذشته تا حدودی برداشته شد و به لحاظ قانونی زمینه برای مشارکت سیاسی- اجتماعی زنان به میان آمد، اما به رغم وجود حمایت قانون در یک دهه پسین ، بخش بزرگ زنان کشور ، با تبعیض ، نابرابری ، خشونت و محدودیت ها و محرومیت های نفس گیر دست و پنجه نرم می کنند؛  اکنون پرسش این است که چرا این آزادی نهفته در قانون ها به آزادی زنان در زندگی عملی نه انجامید ؟ آیا تنها قانوگذاری دموکراتیک برای تضمین آزادی زنان کافی است؟ تجربه کشور های واپس مانده ، نشان داده است ، که میزان مقاومت در برابر آزادی زنان وابسته عوامل و فاکت های بسیاری است که در بیشتر موارد در جوامع عقب مانده عوامل مانع توسعه فعال تر و گسترده تر نسبت نیروهای مترقی و ترقی خواه جامعه عمل می کند . در این گونه موارد جوامع فرایند گذار به توسعه و برابری اجتماعی بسیار به کندی به پیش می رود و یاهم هرگز کشتی شان در مسیر حرکت بسوی توسعه و برابری شهروندی قرار نمی گیرد. نمونه کشور ما افغانستان نیز نشان داده است ، فرایند احقاق حقوق شهروندی و رسیدن به برابری انسانی در زندگی عملی انسان ها (زن و مرد ) بسیار پر چالش و پیچیده می باشد. در افغانستان استبداد سیاسی دیرپا و جزم اندیشی دینی به عنوان دو فکتور وابسته به هم و به زایش و پایداری سنت های دگم اجتماعی انجامیده است که با هر گونه نوگرایی و نواندیشی به آسانی کنار نمی آید و برابری اجتماعی به ویژه نوع جنسیتی آن را بر نمی تابد . سنت استبداد پرور و خرافه پسند حاکم که نسل اندر نسل جامعه ما را با آب و التهاب جادو مزاجی و جزم اندیشی مایه زده است ، در فصل نوین افغانستان که تحت فشار جامعه بین المللی و سازمان ملل متحد به میان آمد و در اثر آن دست کم تلاش ها جهت ترسیم یک ساختار عادلانه اجتماعی از طریق تلاش از راه قانون گذاری و فعالیت های انجو- ی پی گرفته شد ، اما پس از دهه روشن شد که قانون ها در لای کاغذ پاره ها ماند و انجو ها هم تبدیل دستگاه ربایش و گردآوری پول های باد آورده گردیده و در زندگی روزمره ملیون ها زن و دختر این سر زمین با خشونت های روز افزون وحشیانه رقم می خورد تغییر قابل انتظاری به میان نیامد. در طی چند سال گذشته نمونه های بسیار تکان دهنده تجاوز جنسی، قلع و قمع وحشیانه زنان و دوختران ، شلاق ها زدن ها و تیرباران ها و سنگسارها را شاهد بودیم ، که عاملان آن یا دستگیر نشدند و یاهم از بند رها شدند و با خشم و غضب بیشتر به جنایت شان ادامه می دهند. برای تبیین و توضیح چالش ها و ناسازه های درون فرهنگی که در برابر ایده برابری زن  و مرد در جامعه مقاومت می کند و می توان به موارد زیراشاره کرد .                                                                                                              1- ساختار طبقاتی جامعه : مالکیت خصوصی و نظام سرمایه داری به صورت عموم مدرن ترین چهره و افراطی ترین نمونه مالکیت خصوصی است به ذات خود پای نیروی ارگانیک و کاربرد خشونت آمیز نیرو را به میان می آورد و این در میکانیزم جامعه به نفع کسانی رقم می خورد که از نیروی ارگانیک  بیشتر و مطمئن تری برخوردار هستند . در جوامع مدرن به ویژه جوامع سرمایه داری مدرن تضاد جنسیتی نیز ریشه در تضاد طبقاتی دارد و زنان به عنوان طبقه که در طول تاریخ نابرابر جوامع بشری سیر تکامل اجتماعی – فرهنگی – اقتصادی را به گونه طبیعی و درست آن طی کرده نتوانسته اند و یا به سخن دیگر از فرصت های مناسب برای تکامل فرهنگی-اقتصادی و سیاسی بر خوردار نبوده اند ، به اثر استثمار و بهره کشی مداوم طبقه مسلط کمتر به  فرصت های آموزش و حضور در صحنه های رقابت اقتصادی- اجتماعی دست یافته اند، نتوانسته اند خود اگاهی طبقاتی-جنسیتی را به عنوان عامل بنیادین همبستگی ، همگانی کنند و جنبش جهانی علیه تبعیض جنسیتی-طبقاتی را پدید آورند .  از سوی دیگر جامعه قبیله یی نمی تواند جامعه قانونمدار (مردم سالار) باشد ، جامعه قبیله یی تابع مناسبات قبیله یی است و نمی تواند قوانین را که رنگ و بوی قبیله یی ندارد بر بتابد ، در مناسبات و سنت های قبیله یی در کنار دیگر مسائل که در این مقال مجال پرداختن ندارد مسئله زنان نیز پیش پا افتاده و رنگ باخته که هیچ الزامی به طرح آن نیست،  پنداشته می شود.                                                       در جوامع قبیله یی ما در کنار نبود اگاهی و دانش ، چالش تعصب دینی و سنت های بسته و دگم قبیله یی که پیوند عمیق با نبود دانش و بینش اومانیستی و بهره کشی اقتصادی و مردسالاری نهادینه شده در روح اجتماعی قبیله دارد ، زنان  را به  طبقه اجتماعی فرودست و محروم که هر روز گونه های مختلف بار سنگین تبعیض جنسیتی، خشونت تا کشتار بیرحمانه را آرام و بیصدا بر دوش  می کشند، و ما نمونه های تکان دهنده ازمحرومیت، خشونت و کشتار زنان در روستاها، شهرها و مناطق مختلف کشور می بینیم و می شنویم .  اما با شناخت که من دارم از دهکده ها و روستاهای این کشور میزان خشونت و ستم  بسیار بلند تر از آن است که از رسانه ها ویا  نهادهای رسمی و غیر رسمی کشور باز گو می شود . ازکشتار زنان تا لت و کوب و زندانی کردن آنان در چهاردیواری خانه ، ازدواج اجباری و حتی فروش آنان و بصورت مستقیم و غیر مستقیم و ده ها نوع رفتار ضد انسانی دیگر در ساختار جامعه قبیله یی افغانستان با آنان  صورت می گیرد ، بارز ترین نوع تبعیض ، نابرابری و خشونت  ساختاری و نهادینه شده است که در دنیایی امروز می تواند باشد.                                                             من برخی دست آوردهای یک دهه پسین را انکار نمی کنم ، تعدادی از دختران که مکتب و دانشگاه می روند و در کابل و چند شهر دیگر کم و بیش زنان در بیرون از خانه فعال هستند، از کار در ادارات خارجی گرفته تا نهادهای اساسی دولت و سازمان ها و نهاد های اجتماعی و فرهنگی . اما همین تعداد اندک زنان که حضور فعال دارند هر روز هزینه سنگین حضور شان را در جامعه می پردازند.   زنان اگاه و جسور که سخنی برای گفتن و توانی برای تغییر خواستن دارند، نمی تواند بی دغدغه و نگرانی از امنیت و مصئونیت اش فعالیت کند، هنوز از آزادی زن سخن گفتن تابو ، کفر و بی حیایی و فلان و بهمان است   و واین جامعه متعصب که در دام کور اندیشی به سر می برد ، چنان در اوج بد اخلاقی و دور از هنجار های انسانی قرار دارد که اکثر زنان و دوشیزگان در خیابان ها ، کوچه ها و پس کوچه های شهر موردآزار و اذیت  و دست درازی ، توهین و تهدید روبرو می شوند . آزار های خیابانی امر روزمره و معمول برای زنانی شده است که در بیرون از خانه کار می کنند . از دیگر سو انجو-ی شدن مسئله زنان به چالش دیگری در برابر آرمان رهای انسان زن در جامعه ما مبدل شده است، در ده سال پسین مسئله زنان سوژه خوبی برای برخی افراد (زن و مرد ) سود جو و فرصت طلب  بوده که نه تنها کاری برای زنان نتوانستند بلکه فرصت های پدید آمده را هدر دادند و با طرح برنامه های تو خالی و بی مایه از پول های باد آورده ثروت بزرگ اندوختند وتنها کاری که کردند دروغ های شاخ دار به مردم وجهانیان تحویل دادند وبس. نگاه نابرابر انسان افغانستانی نسبت به زن هنوز چالش جدی است ، خشونت گران و زن ستیزان در درون دولت و جامعه حمایت می شوند ، فرار زن از خانه هرچند به هدف رهیدن مرگ باشد کفر و گناه پنداشته می شود و چندین سال است که قانون منع خشونت علیه زنان بی سرنوشت مانده است و از سد زن ستیزان در مجلس نمایندگان عبور نمی کند،و در یازده سال که از عمر دولت تحت حمایت جامعه جهانی می گذرد ، با وجود تعهد دولت به جامعه جهانی مبنی بر افزایش حضور زنان به کمیت دست کم 30 درصد در سراسر کشور هنوز حضور زنان در دولت سازمان های غیر دولتی در کابل به ده درصد نمی رسد ، در شهر بزرگ کمتر از آن ، و در سطح شهرهای کوچک و شهرستان ها (ولسوالی ها) صفر است . در اخیر اگر مرا متهم به نادیده گرفتن نیمه پر لیوان نکنید ، من دست آورد های ده سال پسین را حتی در پایتخت کشور به شدت در معرض آسیب و پر چالش می بینم، من دیو دگم اندیشی، سنت پرستی و انحطاط فکری گسترده و افراط گرایی روبه رشد را مهم ترین تهدید در برابر دموکراسی نیم بند و دست مایه های مدنی به ویژه حقوق زنان می دانم ، در حالی پس از 11 سال انجویسم و هیاهوی حقوق زن در حسرت نبود جنبش زنان ، و جنبش های نیرومند مدنی و پیشرو آب می شویم و بار دگر از سلطه سیاه گروهای واپس گرا به واهمه می افتیم و اظهار نظر های سیاست مداران فرصت طلب ما را به شدت نگران می کند . در یک جمله بگویم ، خوشبینی تنها به وجود چند قانون که تا امروز هیچ نسبتی با زندگی عملی انسان های این سرزمین ندارد و با روحیه حاکم در جامعه بیگانه و منزوی است ، به احقاق حقوق طبیعی و انسانی زنان جامعه ما نخواهد انجامید بلکه،  به باور من تنها راه حل خردمندانه و بنیادی تبعیض جنسیتی و پایان همیشه گی نابرابری اجتماعی در جنبش های نیرومند مدنی پیشرو به ویژه ، جنبش زنان ، جنبش بیداری بخش دانشجویی و مبارزه مدنی در سطح کشور با همگاهنگی نیروهای پیشرو و مدنی جهانی با روحیه سیکولار- اومانیستی نهفته است و تنها عقل و عقل گرای معطوف به رهایی انسان از هرگونه بند و بندگی است که برابری اجتماعی ، آزادی و همزیستی مسالمت آمیز را پدید می آورد. 

پی نوشت ها:   

   (1)  - ریتزر، جورج(۱۳۸۴) نظریه جامعه‌شناسی در دوران معاصر، ترجمه محسن ثلاثی، تهران: علمی.

(2)    – همان  .

(3)      - رودگر، نرگس(۱۳۸۸) تاریخچه، نظریات، گرایش‌ها و نقد فمینیسم، تهران:سازمان ملی جوانان.

(4)    – دوبوار،سیمون(1385) جنس دوم(جلد اول)، ترجمه قاسم منصوری ، تهران: توس.

این نبشته در شماره دوازده هم  دو هفته نامه صدای مردم به تاریخ 20 بهمن ماه 1392 به نشر رسیده است.     کابل    18/10/1392

ادامه نوشته

   اندیشه انتقادی و درمانده گی انسان مدرن  

 

نویسنده : حبیب فرزاد

 

مکتب فرانکفورتکه بهنام مکتب انتقادی هم شهرت دارد  ، نام شناخته شده ی است در نزد دانشجویان و دانش پژوهان علوم انسانی ؛ این مکتب به پیروی از آنتنیو گرامشی و لئورگ لوکاچ به تبیین و قرائت جدید از مارکسیسم دست زدند و در کنار اقتصاد (زیر بنا ) به پدیده فرهنگ نیز اهمیت بنیادین قایل گردیدند؛  برخلاف مارکسیسم لینینیسم که بیش از حد براهمیت و نقش اقتصاد پا فشاری داشتند و در برابر فرهنگ بی اعتنا بوده و تنها نقش  روبنایی( پدیده  وابسته به شیوه تولید ) را به آن  قایل می شدند .

 از جمله چهره های پایه گذار این مکتب کسانی مثل ماکس هورکهایمر، آدورنو، مارکوزه، اریک فروم، والتربنیامین و هابرماس بیشتر از همه  شناخته شده اند. متفکران مکتب فرانکفورت به ویژه هربرت مارکوزه که در رهبری جنبش های دانشجوی دهه شصت نقش برجسته داشت ، در نقد و به چالش کشیدن فلسفه پوزیتویستی ، اکونومیسم لینینیستی و محدودیت های جامعه صنعتی سرمایه داری و دفاع از اندیشه انساندوستانه و رهایی بخش شهرت به سزای دارد .

پژوهشگران، آغاز زندگی سیاسی مارکوزه را از سال 1918، در پی  ناکامی انقلاب آلمان عنوان کرده اند. مارکوزه در میدان پیکار انقلاب که با به خون خفتن آزادیخواهانی چون رزا لوکزامبورگ، لیبکنخت و... به  فرجامی تلخ انجامید ، عضو شورای سربازان انقلابی برلین بود. این  شورا در همبستگی سربازان انقلابی با جنبش کارگری و سامان بخشی رویارویی مسلحانه نیروهای انقلابی با نظام سرمایه داری المان نقش بنیادین داشت .    انقلاب آلمان با سرکوب و  شکستی که مواجه شد ، زمینه و بستر رشد را به نیروهای فاشیست واگذار کردکه در نتیجه  کم کم قدرت بدست فاشیست ها افتاد.  در واقع می توان گفت شکست انقلاب (او از خیانت به انقلاب هم سخن گفته ) موجب شد که مارکوزه در پی باز نگری در اندیشه های سنتی انقلاب و سازوکار های پیچیده آشکار و پنهان جامعه سرمایه داری- صنعتی  برآید ..

مارکوزه نسبت به چرایی ناکامی انقلابی نیروهای پیشرو  و شکست یا دزدیدن آن توسط عاملان واپس گرا  پاسخ گفته و افزوده است که او مارکس ، هگل و فروید را دیر تر خوانده  زیرا قصد آن داشته تا بداند چرا هنگامی که به راستی شرایط انقلابی اصیل وجود داشت، انقلاب به شکست انجامید و به شدت سرکوب شد ؛ نیروهای واپس گرا و اقتدارطلب دوباره با شدت و وحشت بیشتر مسلط شدند ...!

جامعه تک ساحتی

جامعه تک ساحتی در تحلیل هربرت مارکوزه همان جامعه سرمایه داری صنعتی معاصر است که بطور فزاینده بسوی ماشینی شدن و واقعیت زدگی در حرکت است ، به نظر مارکوزه  دنیای صنعتی معاصر نه تنها از ستم ها و بهره کشی های طبقه محروم نکاسته است، بلکه اسارت و بردگی را شدت بخشیده طوریکه راه گریز و نجات دور از امکان به نظر میرسد .  به نظر مارکوزه توسعه تکنولوژی در دنیایی معاصر بر پیچیدگی و دشواری موضوع افزوده است به گفته او گرفتاری انسان امروز تنها برآیند  توسعه پر شتاب تکنولوژی نیست ، بلکه شیوه بهره گیری از تکنولوژی هم است .  او تاکید دارد  که سرمایه داری بعد از جنگ دوم جهانی، بر همه ی بحران های اقتصادی غلبه می یابد؛ اما این غلبه ، معطوف به رهایی نیست بلکه برعکس، به ایجاد «نیازهای کاذب» منتهی می شود (1 ) . آسودگی، خوشگذرانی، کار و مصرف، مطابق تبلیغ آگهی های بازرگانی، دوست داشتن و دشمن داشتن چیزی را که دیگران دوست یا دشمن می دارند، نشانه ی وجود نیازهای کاذب است. ارضای این نیازها به" محدودیت فکری و پذیرش ارزش های موجود " (2 )  منجر شده و افراد را از تصمیم گیری حقیقی باز می دارد. مارکوزه این جامعه را «جامعه ی تکنولوژیک» ( تک ساحتی)  می نامد که عبارت است از سیستم حاکمیت و نفوذی که در همه ی شئون زندگی افراد، حتی در اندیشه و دریافتشان، نظیر امور فنی و صنعتی دخالت می کند.
امروزه کارگر و کارفرما هر دو، به یک برنامه ی تلویزیونی می نگرند و منشی خانم بدانگونه لباس می پوشد که دختر کارفرما، آقای سیاهپوست نیز در گوشه ی کادیلاک آرمیده، همه ی مردم یک روزنامه را مطالعه می کنند ،   بدون تردید  اینگونه شباهت های صوری نشانه ی از میان رفتن اختلافات طبقاتی در این جامعه ها  نیست برعکس روشنگر این حقیقت است که گروه های سرکوفته، تاچه پایه، به ضرورت هایی که ضامن ادامه ی نفوذ حاکمیت و رهبری طبقات بالای جامعه است، گردن نهاده و تسلیم شده اند (3 ) . 

مارکوزه تا واپسین لحظه ی زندگی اش بر موضع شدیدا انتقادی خود نسبت به ساز و کارهای حاکم بر نظام سرمایه پای فشرد. جایی به صراحت می گوید: " واقعیت این است که تضادهای درونی نظام سرمایه داری همچنان پا برجاست .  جامعه ی ثروتمند ، مرفه و تکنولوژیک امروز ، نیروهای انقلابی را با شدت و خشونتی که دوران قرون وسطی را به یاد می آورد ، با تدابیر و چاره جوییهای بی پیشینه و نو ظهور ، در هم می شکند ؛ جامعه تنها با بر آوردن نیازهای روزمره  فرد ، از آزادی او می کاهد و بردگی قابل تحملی ، جای آن را می گیرد  " ( 4 ). این اندیشه بیان گر دریافت ژرف مارکوزه از کازوکارها و شرایط  زندگی  انسان مدرن در جامعه سرمایه داری صنعتی مدرن است که بطور دهشتناکی بسوی ماشینی شدن و تهی شدن از درون مایه انسانی به پیش می رود . او در تحلیل اش از زندگی بی رمق و منحط (به لحاظ افت روح بلند پروازانه ) چنان پیش می رود که چشم انداز آزادی را  تاریک و تار می بیند ؛   " آزادی های گمراه  کننده ای که این گونه جامعه ها ، به فرد ارزانی می دارند ، غالباَ عبارت است از آزادی رقابت در تعیین کالاهاییکه قبلا نسبت به نرخ گذاری آن توافق شده ، آزادی مطبوعاتی که شخصا مطالب خود را به سود دولت سانسور می کنند و بلاخره آزادی انتخاب بین علایم بازرگانی گوناگون و اشیای سرگرم کننده  و بی ارزش " (5) .

به نظر مارکوزه آزادی انسان تنها به دارا بودن حق انتخاب چیزی محدود نمی شود ، بهرمندی از آزادی واقعی هنگامی است که او توانایی درک چگونگی انتخاب و ارزیابی چیزهای را که باید انتخاب کند داشته باشد . این نگاه ژرف و گسترده به آزادی او در واقعیت اجتماعی روزگار معاصر که انسان در محاصره ماشین و سرمایه قرار گرفته ، او را بیش از پیش بدبین تر و نا امیدتر نشان می دهد  .

امروزه قدرت سیاسی بر فرایند سازمان فنی تولید تسلط دارد. دولتها در جوامع صنعتی پیش رفته و همچنین جامعه های در حال توسعه نفوذ و حاکمیت خود را در امر توزیع و بهره برداری از تولیدات تکنولوژیک علمی یا ماشینی که مورد نیاز جامعه هاست همچنان حفظ می کنند. این شیوه تولید قدرت جامعه را به صورت واحدی بزرگ و پیوسته به کار می گیرد و قبل از هر چیز منافع افراد و گروهها را زیرپا می گذارد. در همه  جامعه های  که بر پایه ی ماشینیسم پدید آمده اند رفتار خشونت آمیز طبیعی ماشین نقش موثرتری از رفتار فرد یا گروهها اجتماعی بر عهده دارد از این قرار می توان دانست که ماشین وسیله و ابزار سیاسی نیرومندی  برای دولتهاست، با اینهمه مفهوم سیاسی ماشین معروض دگرگونی هایی واقع شده است. نیرومندی ماشین باید اساساً نیرومندی انسانی در هم فشرده و مطرود امروز باشد،  که با جنبش خود در قلمرو کار و تولید ماشین  می تواند آدمی را به آزادی برگرداند. " اینک جامعه صنعتی به مرحله ای رسیده که فرد دیگر نمی تواند براستی خود را با توجه به مفهوم سنتی آزادی (اقتصادی سیاسی- فکری) آزاد بداند نه از آن بابت که این آزادیها مفاهیم خود را از دست داده اند بلکه برعکس در مفهوم سنتی خود گسترش بیشتری یافته اند. امروزه از طریق به کاربردن مفاهیم ضد آزادی به تبیین انواع جدید آزادی می توان پرداخت..." (6).

هربرت مارکوزه تک ساحتی بودن انسان عصر تکنولوژی را تنها در یک گستره در نظر نمی  گیرد ، بلکه همه گستره های زندگی انسان را مد نظر داشته  و زیر زره بین قرار می دهد؛ فلسفه ، سیاست ، ادبیات ، هنر ، اقتصاد و... در همه زمینه انحطاط و فروافتادگی انسان قابل درک است ، در حیطه ی فلسفه پوزیتویسم بیشتر از هر مکتب و گرایش دیگر اماج حمله های کوبنده ی او قرار می گیرد و به چالش کشیده می شود.    " در فلسفه ی نو تحصلی امروز ابهام معانی و مفاهیم ذهنی  نیز از میان رفته و واژه های روشنگر معنی خاص سود جویانه خویشند ، روش این فلسفه در جستجوی معانی و اندیشه های بلند نبوده  و در حوزه واقعیت موجود متوقف است. واقعیتی که در ساخت خود بی خردانه و بازدارنده جلوه می کند ".  (7)

از آغاز قرن بیست کوشش نو تحصل گرایان  این بود که اثبات کند حقیقت نظری یا عملی امری عینی است نه ذهنی که نتیجه آن خردگرایی تکنولوژی است و توتالیتاریسم ؛  در مرحله پیش از صنعتی شدن نظریات راجع به انسان و طبیعت وجود داشته که در آنها کشمکش  و تفاوت بسیار است (مبانی سازنده خرد آدمی با مبانی ویرانگر آن پیکار جسته اند) این اختلافات به پیروزی تفکر مثبت بر اندیشه منفی تمام شده است . تمدن صنعتی امروز تسلط واقعیت تک ساحتی بر اندیشه ها و به هیچ گرفتن تضادهای موجود نشانه این پیروزی است.

به نظر مارکوزه فلسفه نو پوزیتویستی به چنان معطوف به واقعیت موجود که هرگونه امکان بلند پروازانه  و ایدآل طلبی را سرکوب می کند . این سلطه مطلقه روح عصیان در برابر نا ملایمات  که بر انسان  معاصر تحمیل میگردد ، از بین می برد .

 او در بحثی که پیرامون هنر دارد ، هنر را رسالت مند می داندو می نویسد : ویژگی هنر در تعالی اندیشه ی هنرمندانه است ؛ این بلند پروازی حالتی در هنر مند پدید می آورد که با واقعیت ها سازگار نیست و برای نسلها آموزنده است ". (8)

در پایان به عنوان نتیجه می توان نوشت: هربرت مارکوزه تیره گی ها و ابتذال  دوران مدرن را با گسترش اندیشه انتقادی و رویارویی اخلاق ، فلسفه و هنر اصیل و متعهد با فلسفه و هنر منحط و واقعیت زده در جامعه تکنولوژیک ( تک ساحتی) اعلام می دارد و اصرار می ورزد که  ایستادگی علیه هرگونه بت سازی از نیروهای تولیدی، و با مبارزه علیه اسارت دائمی افراد به دست شرایط عینی، مقصد نهائی همه انقلاب ها را که همانا آزادی و سعادت آدمی است، بر پا خواهند داشت   .

 

پا نوشت :

1-مارکوزه ، هربرت ؛  انسان تک ساحتی ؛ امیر کبیر، تهران 1387  ص 45

2-  همان  ص 48

3- همان ص 44

4- همان  ص 60

5- همان  ص 43

6- همان  ص 37- 40

7- همان ص 189

8- همان ص 102

 این نبشته در شماره 1052 روزنامه ماندگار به تاریخ 16 اردیبهشت 92 به نشر رسیده ،  که در آن زمان نام نویسنده (سید حبیب الله حبیب) بوده است .

 حبیب فرزاد دانش آموخته رشته جامعه شناسی و فلسفه دانشگاه کابل

                   1391/11/22   کابل

 

 

انسان معاصر و دام تکنولوژی

 

__pbg0.jpg.html">آپلود رایگان عکس<p style=

 

 

این روز ها  درگیر شده ام با هربرت مارکوزه و انسان تک ساحتی اش ؛ چه با مزه و دوست داشتنی است این مارکوزه ؟ !! لازم نیست از شهرت و آوازه این متفکر چیزی بگویم ، او شهره آفاق است .مارکوزه یکی از فیلوسوفانی است که دغدغه آزادی بشر را  داشته البته در روزگار معاصر. او شکوه  دارد از زنجیرهای که بر دست و پای انسان این روزگار افتاده است .

نا خشنودی او از نازی ها و تجربه زندگی او پس از جنگ جهانی دوم در امریکا و اروپا، اندیشه اعتراضی و انتقادی او را نسبت به نظام سرمایه داری و سلطه ماشین  پی ریخت .

از دیدگاه او که زندگی در جامعه صنعتی اروپایی و امریکا را مستقیم تجربه کرده بود ؛ در  این جامعه ها و  نظام سرمایه داری صنعتی ، مقام و منزلت حقیقی انسان مورد بی احترامی و اهانت ضوابط و ارزشهای مادی ، اعم از تکنولوژی ، سیاسی ، اقتصادی واقع می شود . به نظر مارکوزه این بزرگترین فاجعه  روزگار ماست  که انسان اگاه و آزادی خواه را رنج می دهد .

مارکوزه با تکنو لوژی مشکلی ندارد ، مشکل او با  روش استفاده از تکنولوژی است ؛ از دید او توسعه و پیشرفت تکنولوژی به قیمت سقوط و تباهی انسان و طبیعت فراهم شده است . به عباره دیگر تکنولوژی تکامل یافته  اما انسان و طبیعت را به پای خود قربانی نموده است .  تولید بازدارند ه و مصرف اجباری و تحمیلی به زیان طبیعت و انسانیت بوده و آزادی و خود مختاری انسان ها را ربوده است .                                                                                 

مارکوزه با طرح اندیشه های انتقادی در پی بازیابی آزادی و خودمختاری بشریت و باز آفرینی شرایطی که نظام ها  و تکنولوژی، آزادی و خودمختاری انسان را بر بتابد ، کرامت و ارزش انسان محفوظ  باشد  و انسان را انسان تک ساحتی نسازد .

 

چرا چه گوارا در افغانستان بزرگداشت می شود؟

15439520669731717521.jpg

 

 

شاید بتوان گفت بیشتر شهروندان کابل اگر با  نام آرنستو چه گوارا آشنا نباشند دست کم تصویر او را روی  لباس ها و یا کتاب ها دیده اند به ویژه که در چند سال اخیر از سالروز تیرباران شدن او در  کابل بزرگداشت  گردیده ؛  حتا یک مجموعه شعر که چندین جوان شاعر افغانستانی برای او سروده اند هم منتشر شده است .  پرسش این است که  چرا  در افغانستان از گرامی داشت می شود؟  و چه نسبت میان او و مردم افغانستان  وجود دارد  ؟  کسانی از چه گوارا تجلیل می کنند در پی بیان چه چیزی هستند ؟

لازم میدانم پیش از اینکه به پرسش های مطرح شده بپردازم  بصورت کوتاه  در مورد زندگی و کار نامه چه گوارا برای خوانندگان گرامی بگویم .

آرنستو رافائل گوارا دلاسرنا   مشهور به چه گوارا  در آژانتین  به دنیا آمد  ، در زمان تحصیل در دانشکده پزشکی به خواندن اندیشه های چپ مارکسیستی روی آورد ،   او از درد و رنج مردم امریکای لاتین اگاه بود  رنجی که در  نتیجه بهره کشی  ابر قدرت شمالی شان پدید آمده بود (پس از دکترین مونرو  امریکای لاتین ساحه نفوذ  ایالات متحده امریکا پنداشته میشد ) .             چه گوارا پس از درک این مسئله  دانشکده پزشکی را نیمه تمام گذاشته همراه دوست اش البرتو گرانادو کشور های امریکای لاتین را با موتوسیکلت  دور زدند . هدف آنها  آشنای با این سرزمین ها  و پی بردن به ریشه های اصلی بحران در امریکای لاتین بود . سپس چه گوارا در گواتمالا رفت و به دفاع از دولت مردمی ژاکوب آربنز پرداخت اما بعد از سقوط دولت او به مکسیکو گریخت و به  جنبش 26 جولای  به رهبری فیدل کاسترو که در پی سرنگونی رژیم باتیستا بود پیوست . بعد از پیروزی انقلاب گران کوبا  او نقش مهمی در دولت کاسترو داشت و چند پست مهم را هم زمان رهبری میکرد . ولی روح بلند پرواز و عصیانگر او به آزادی کوبا اکتفا نکرد و در صدد صدور انقلاب در سایر کشور ها به ویژه کشور های امریکای لاتین  از کوبا خارج شد ، مدتی در کنگو بود و  همراه با انقلابیون کنگو بر ضد رژیم دست نشانده امریکا  در کنگو و آپارتاید افریقای جنوبی جنگید، بلاخره به بولیوی رفت همراه دها تن چریک  دست به مبارزه بر ضد دولت تحت حمایت امریکا زد ، اما این بار بخت با او یاری نکرد بعد از نزدیک به یک سال مبارزه ، محل فعالیت او توسط سازمان سیاه تشخیص شد و طی یک عملیات بزرگ سیاه و ارتش بولیوی دستگیر و فورن تیر باران گردید . چه گوارا پس از کشته شدن شهرت جهانی یافت و به نماد   شورش  ، عصیان گری و مبارزه  علیه امپریالیزم امریکا مبدل شد .

حال  می پردازیم به پاسخ ها  : سیاست های  امپریالیستی ایا لا ت متحده امریکا در قبال ملت های  دیگر به  ویژه ملت های عقب نگهد اشته جهان سوم  بعد از جنگ جهانی دوم که امریکا دست بلندی در جهان پیدا کرد تا سقوط اتحاد شوروی برای همگان روشن است که  امریکا به خود حق میداد که به  بهانه مقابله با کمونیزم و جلوگیری از نفوذ اتحاد شوروی ، ملت های آزاد را زیر یوغ خود ساخته  و دولت های مردمی را با راه اندازی کودتا ها  از میان بر دارد .        اما بعد از سقوط اتحاد شوروی امریکا بهانه های پیشین را در دست نداشت  و توجیه سلطه امپریالیستی خود را از دست داده بود . این بار توطئه و حقه جدید لازم بود تا به برنامه جهان خوارانه خود ادامه دهد . عقب ماندگی فرهنگی و اسلام سنتی  در جنوب آسیا و ممالک عربی که بیشتر شان  دارای دولت های  وابسته به امریکا  هم بودند ابزار خوبی پنداشته شد برای پیشبرد اهداف امریکا در جهان به ویژه آسیا و افریقا . اسلام سیاسی تشکل یافته محصول سیاست های مستقیم و غیر مستقیم امریکا است که از آن برای جلوگیری از نفوذ اتحاد شوروی و شکل گیری جنبش های چپگرا در کشور های اسلامی استفاده می نمود . اما امروز  از این گروها و حلقه ها گاو شیری ساخته است که از یک طرف جنگ ، فقر و دانش ستیزی را در این کشورها (کشور های اسلامی ) به هدف عقب نگهداشتن هر چه بیشتر تداوم می بخشند و از سوی دیگر بهانه ی  برای حضور دراز مدت امریکا در منطقه را فراهم نموده است . در سال 2001 امریکا با شعار مبارزه باتروریسم (القاعده و طالبان ) وارد افغانستان گردید ، اما با گذشت هر روز در یک دهه گذشته گروه طالبان شکست خورده و متواری دوباره در صحنه عرض اندام نمودند و روز بروز ساحه بیشتری زیر نفوذ آوردند و حضور جدی شان را ثابت نمودند ؛  از سوی دیگر امریکا با به میان آوردن یک دولت ضعیف و به شدت فاسد به رهبری حامدکرزی زمینه رشد و پیشرفت این کشور را از میان برد . فقر بیداد می کند ، فساد اداری  بیکاری و مهاجرت روبه افزایش است . زیربناههای کشور همچنان از توجه بدور است و اقتصاد کشور گدای و مواد مخدر است که بصورت غیرقانونی به جیب قدرتمندان داخلی و مشاوران خارجی سرازیر میگردد.  تعداد کمی از جوانان که از دبیرستان ها (لیسه ها) فارغ می شوند به دانشگاها و آموزشگاهای نیمه عالی راه می یابند و باقیمانه شان بی سرنوشت می مانند و شانسی چندانی برای دست یابی به شغل هم ندارند . از میان کسانی از دانشگاه ها و آموزشگاهای نیمه عالی  کشورفارغ التحصیل می شوند آنهم کسانی که به زور و زر دسترسی  دارند در بازار سیاه و فاسد کاریابی شغلی پیدا می کنند . شکاف طبقاتی هر روز شدت بیشتر می یابد و اقلیت کوچکی که قدرت دارند به ثروت های هنگفت و باد آورده دست می یابند و هزینه آن را اکثریت محروم و فقیر افغانستان می پردازد . قانون شکنی  و قانون گریزی باب شده و دزدان مال مردم معافیت دارند و  پیگرد قانونی نمی شوند ،  و هزار مصیبت و تراژیدی دیگر که فرصت نام بردن آن نیست. خلاصه همه این مسائل و عوامل دست به دست هم داده و امید مردم به ویژه جوانان ، دانشجویان  و قشر فرهنگی افغانستان را به  نا امیدی مبدل کرده است . خلاصه همه این مسائل و بحران ها دور نمای کشور را تیره و تار نموده ،  و گذار از همه مصیبت ها را دشوار و حتا نا ممکن می نمایاند .   چنین وضعیت نا بهنجار تعداد زیادی از جوانان و دانشجویان را به این باور رسانده است که باید در روابط مان با یک کشور جهانخوار و سلطه طلب تجدید نطر کنیم . پیشرفت و توسعه این کشور امکان ندارد مگر اینکه نخست باید ساختار های سیاسی و اقتصادی کشور بر مبنای آزادی ، استقلال و منافع مردم افغانستان پدیدآید . گرامیداشت از چه گوارا عمق نفرت و بد بینی جوانان دانشجو که اگاهترین قشر مردم می باشد نشان میدهد ، چه گوارا نماد عصیان و اعتراض است بر علیه نظام خونخوار و بهره کش . جوانان و دانشجویان اگاه افغانستان دیگر نمی توانند در برابر وضعیت نا بهنجار و ناپاک فعلی ساکت باشند و تحمل کنند ؛ هر گونه پیشرفت خواهی و توسعه طلبی به معنی طرد وابسته گی به امپریالیسم سرمایه که فساد اقتصادی و راند خوری جز جدا نا پذیر  نظام های وارداتی نیولیبرال مانند است می باشد . پس نسبت ما با چه گوارا در عصیان و نافرمانی در برابر یک وضعیت و شرایطی است که دست و پای مارا می بندد و نان ما را از چنگ مان می رباید ، و مارا به یک دیالکتیک کور و باطل جهل، جنگ و فقر دچار میکند می باشد . پس بزرگداشت چه گوارا  در افغانستان نه گفتن  و لگد زدن است  به سیاست ها و سازوکار های است که به صورت عموم عامل نابرابری  اجتماعی و تداوم جنگ، فقر ، بی سوادی مصرف گرای فزاینده،   سیاست های ناپاک وابسته ساز و ضد توسعه  می باشد که اکنون مسلط است.

 

حبیب فرزاد         22 میزان 1391     -     کابل

 

 

 

دی شیخ با شلاق همی گشت گرد شهر

36009953379625701450.jpg

این روز ها  چند شیخ به همدستی یک زور آور  در شهرستان جاغوری داستانی دست و پا کرده اند که نقل مجلس همگان است، برای برخی ها مسئله کاملن حل است و جای بحث و جدل ندارد چون فکر می کنند یک کار شرعی و اسلامی انجام داده اند .

 

اما برای برخی دیگر  (که می فهمند و یا می خواهند بدانند)  پذیرفتن اش دشوار است ؛ چون با هیچ منطقی توجیه پذیر نیست .  در شرایطی که ما قانون داریم که اسلامی هم هست و در محاکم و نهادهای عدلی و قضایی مان فقه و شریعت شیعی نافذ است و ما قاضی شیعه داریم از جنس همین شیخ و آخندها  و از طرفی هم قانون در همه زمینه ها صراحت دارد در برابر هر نوع جرمی بر اساس فقه شیعی و سنی حکم دارد چرا باز هم ما شاهد خودسری ها به نام دین و مذهب و ... هستیم؟

به نظر من مسئله جای دیگر است یعنی دلیل اش برون دینی است و شاید بتوان اقتصادی و سیاسی است . دست کم در ده سال گذشته چنین اتفاقی با این ویژگی ها نداشتیم (شلاق زدن به اتهام جرایم اخلاقی) در حالی که مورد های زیادی از جرایم اخلاقی وجود داشته اما از طریق محاکم قانونی و یا عرفی رسیدگی شده است  .  

در ده سال گذشته دادگاه های دولتی مشروعیت دینی داشته و هیچ کسی (هیچ شیخ و ملا ی )در رابطه به   نا مشروع بودن و غیر دینی بودن دادگاهها دست کم در هزاره جات و مناطق شیعه نشین چیزی نگفته اند ، پس چرا یکباره  به یاد شریعت می افتند و با دست و پاچه گی تمام شریعت جاری می کنند ؟ با توجه به پرسش های مطرح شده در می یابیم که پشت این نمایش نامه مضحک مسائلی و جود دارد که ربطی به شریعت ، دین و مذهب ندارد . به نگر من  رشد سطح فرهنگ و اگاهی نسل جوان   مایه نگرانی آن مردمی است که نادانی و نااگاهی مردم را برکت دسترخوان ، ستون پولادین قدرت و جوهر تیغ  بّران  شریعت  و منفعت خود می دانند. همین اگاهی و دانش نسل جوان است که روز به روز بازار سیاه تزویر  را کم رونق تر می سازد ، پس روشن است که در چنین شرایطی خفاش های که در سیاهی شب طعمه می جویند با نور خورشید دشمنی می ورزند .

به نظر من اصلی ترین انگیزه محاکمه صحرای فقط و فقط سرکوب ارزش های مردمسالاری است و می خواهند با نشان دادن رخ خشونت آمیز شریعت مردسالار و استبداد پرور خود ، ندای آزادی خواهی ، نوگرایی و قانونمداری  را در گلو خفه نمایند تا بازار سیاه شریعت سازی و شریعت ورزی برای پول را گرم تر سازند .

 

به بهانه ی چهل و چهارمین یادواره چریک انقلابی قرن بیستم

 

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا

 

 

               درست 44 چهل و چهار سال پیش ، در هشتم اکتبر سال 1967 کار گروه مبارز چریکی اتقلابی در بولیوی یکسره گردید . فرمانده گروه چریکی همراه چند تن معدود باقی مانده یارانش تیر باران شد . بعد از این واقعه بود که مردم بولیوی درک کردند که چه کسی کشته شده است و یا اصلاٌ اینکه چه کسی برعلیه رژیم دست نشانده امریکا در بولیوی می جنگیده است .                              امابرخلاف میل عاملان اصلی این قتل ، حذف فزیکی فرمانده نه تنها به حذف واقعی و همیشه گی او نه انجامید، بلکه نقطه آغاز فرامرزی شدن نام و آوازه فرمانده گروه انقلابی بود.   چه گوارا رهبر میدان های انقلاب چریکی با ریش آرایش شده ، در لباس سبز زیتونی ، کلاه سیاه  ، موهای بلند مجعد که در وزش باد به حرکت آمده و با نگاهی ژرف که بسوی کرانه های دور دوخته شده ؛ چه گوارا نجات دهنده امریکای لاتین لقب گرفته است .  او کارکشته کارزار انقلاب بود و با انقلاب جاودانه گردید .

 

 

چه گوارا در یکی از دست نوشته های خود اشاره کوتاهی به زندگی خود دارد ، که چنین می نگارد :   "  در آژانتین چشم به جهان گشودم ، در کوبا جنگیدم و در گواتمالا شروع کردم به اینکه مرد انقلابی باشم ."

ریکاردو روژو از دوستان خانوادگی او در مورد ویژگی های شخصیتی و اخلاقی در خانواده " چه "چنین می گوید : برخی چیز ها در خانواده گوارا مسلم انگاشته می شد ؛ شیفتگی به دادگری ، رد فاشیسم ، بی اعتنای به دین ، دلبستگی به ادبیات و عشق به شعر  و تعصب علیه پول و راه های کسب آن .

طبعاٌ این ویژگی های خانواد گی حس سرکشی را در " چه " بر انگیخت و کم کم که وی به درک مسائل اجتماعی امریکای جنوبی قادر شد ، به مرد مبارز و انقلابی مبدل گردید .

زندگی نامه

آرنستو گوارا دلاسرنا  در 14 ژوئن 1928 در " روزار یو " دومین شهر بزرگ و مهم آژانتین به دنیا آمد . در خانواده ی ممتاز از تبار اسپانیای و ایرلندی که گرایش سیاسی چپ داشتند ، بزرگ شد .

آرنستو بزرگترین فرزند خانواده  آموزش های ابتدائی اش را در همان شهر فرا گرفت و بعد بنابر اصرار پدر وارد  دانشکده پزشکی شد . در سال 1953 از دانشکده پزشکی فارغ التحصیل گردید و سپس سفر به دیگر کشور های امریکای لاتین را آغاز نمود ؛ سفری که نقطه عطفی در زندگی او شمرده می شود .

نام  "چه" که بر ابتدای گوارا آمده است و وی را مشهور کرده ، درواقع یک اسم عام و همگانی است و همه آژانتینی ها در بیرون از کشور شان و حتی در داخل آژانتین ، یکدیگر  را با آن صدا می کنند ، حتا بدون آنکه همدیگر را بشناسند .   وقتی گوارا به کوبا رفت ، همه او را   " چه "  صدا می کردند و در نتیجه این اسم عام بر وی ماند و تبدیل به اسم خاص و مشهور گردید .

چه گوارای جوان به همراهی دوست نزدیک اش " آلبرتو گرانادو " بوسیله موتور سیکلت  از  رده خارج توترون 500  مدل 1939 که تنها به بهای چند پزوی ناچیز خریداری شده بود ؛ قصد سفر به دور امریکای لاتین جهت درمان بیمارا ن جذامی گرفتند ، در حالی که امریکای لاتین در زیر چکمه های سنگین امپریالیسم جان می داد . اما نه  " چه " و نه      " آلبرتو "  هیچ کدام ، از این حقیقت تلخ اگاهی نداشتند ، آنها تنها می خواستند مناظر بکر قاره پهناور شان را از نزدیک ببینند و به کمک بیماران جذامی بشتابند . سفری که پایانش به گونه ای دیگر بود ؛ و باعث تولد انسانهای شد که اکنون نام آنها را مترادف با انقلاب به کار می برند .

چه گوارا در سخنرانی که در سال 1960 در کوبا ایراد نمود ، دریافت های خویش را در این سفر اینگونه یاد آور شد : " به علت وضعی که در طول سفر داشتم با فقر ، با گرسنگی و با بیماران از نزدیک تماس یافتم ، دیدم که به سبب نداشتن وسایل لازم ، از مداوای بیماران خرد سال عاجز ام . انحطاط ناشی از تغذیه بد را  و بیداد پیگیر را بچشم دیدم .بدین طریق پی بردم که چیز دیگری به همان اهمیت محقق نام آور شدن ، یا خدمت بزرگ به دانش پزشکی کردن وجود دارد ، و ان کمک به این مردم است ! " . 1

چه گوارا در سال 1954 زمانی که در گواتمالا بود ، به حمایت از حکومت منتخب ملی    " ژاکوب آربنز " قدم به عرصه مبارزه گذاشت . در پی مصادره کشتزار های " شرکت یونایتد فروت "  توسط حکومت آربنز ، دولت آیزنهاور به سازمان مرکزی جاسوسی (سیا) دستور داد که کودتای در گواتمالا ترتیب دهد و مخارج آن را تأمین کند که بلاخره دولت آربنز در نتیجه توطئه تجاوز کارانه (سیا) سرنگون گردید .

بعد از سقوط گواتمالا چه گوارا ظاهراٌ به کمک یکی از سفارتخانه های خارجی در آن کشور ( گرچند هنوز معلوم نیست که سفارت کدام کشور بوده ) موفق به فرار به مکزیک گردید . اندکی بعد به فیدل کاسترو و دیگر انقلابیونی پیوست که در پی بر اندازی دیکتاتوری " فولژنسیوباتیستا" در کوبا بودند .

گوارا  در دسامبر 1965 از جمله مبارزانی بود که به منظور آغاز مبارزه چریکی از عرشه کشتی کوچک " گرانما "  قدم به خاک کوبا گذاشتند و کوه های ساحلی که پوشیده از جنگل بود برای استقرار شورشیان مناسب می نمود ، و قله سیرامایسترا به مرکز فرماندهی و هماهنگی گروه چریکی انقلابی تبدیل شد .

چه که در اصل به عنوان پزشک در گروه حضور یافته بود ، در یکی از روز ها وقتی یکی از جنگ جویان مبارز در اثر اصابت مرمی به زمین افتاد ، " چه " تفنگ او را برداشت و به مبارزه پرداخت . دیری نپائید که چه گوارا یکی از رهبران حکومت تازه کارگران ودهقانان شد و پست های دولتی متعددی چون ریاست بانک مرکزی کوبا و وزارت صنایع به او واگذار شد . 

چه گوارا بارها  به نمایندگی از دولت انقلابی کوبا در مجامع مختلف چون سازمان ملل متحد شرکت کرد . او در مقام یکی از رهبران جنبش 26 ژوئیه به برگذاری گردهمای های گروهای سیاسی که سرانجام در 1965 به بنیان گذاری حزب کمونیست کوبا انجامید یاری رساند . گوارا در اوایل 1965 از همه مسئولیت ها و پست های دولتی کناره گیری کرد و به منظور کمک به پیشبرد مبارزات ضد امپریالیستی و ضدسرمایه داری در دیگر کشور ها ، کوبا را ترک کرد و همراه با داوطلبانی که بعد ها در بولیوی به او پیوستند ؛ نخست به کنگو  " زئیر" رفت و در جنبش ضد امپریالیستی آن کشور به رهبری پاتریس لومومبا  شرکت جست .   بعد از مدتی به تانزانیا رفت و سپس به کوبا برگشت .

این چریک پر شور از نوامبر 1966 تا اکتبر 1967 جنبش چریکی بولیوی را برضد دیکتاتوری نظامی آن کشور رهبری کرد . در7 هفتم اکتبر 1967 در عملیات رزمی ساخته ، سازمان سیا  و نظامیان بولیوی زخمی گردیده و دستگیر شد . برای  " چه " ساعت های پایانی زندگی اش در چنگ دشمن فرومایه بسیار تلخ بود ، اما هیچ کس بهتر ازاو آمادگی گذراندن چنان آزمونی را  نداشت .

هشتم 8  اکتبر  چه گوارا  تیر باران شد ؛ جسدش را  به چرخبال بستند ، تا به همه اعلام کنند که چریک مبارز را دستگیر و اعدام نموده اند . رژیم وقت بولیوی وعاملان سازمان سیا  حتی از جسد بی روح او هم می ترسیدند . جسد او را سوزاندند و استخوان هایش را در جای نامعلومی زیر خاک کردند . سال ها پس از آن در پی فشار دولت کوبا و شخص فیدل کاسترو ، دولت بولیوی استخوان های او را در تابوتی گذاشت و به کوبا فرستاد ،تا چه گوارا در میان اشک و احترام دفن گردد.

امروز پس از گذشت چهل و چهار سال از مرگ او  هنوز هم یکی از چهره های محبوب و اسطوره ای به ویژه در میان جوانان است . چنانچه چند سال قبل مجله تایم  " چه " را جزء صد چهره تاثیر گذار در قرن بیستم انتخاب کرد ؛  و گذارش های در رابطه به محبوبیت های اسطوره ی او در گوشه کنار جهان منتشر نمود . طبق این گذارش ها در استکهلم بیش از سه صد عنوان کتاب در مورد او نشر شده است ؛ و یا اینکه گفته شده ، حدود 76 درصد جوانان دنیا   "چه " را می شناسند و برای او احترام قائل اند .

همین طور گاه گاهی بر سر ملیت او میان چند کشور آژانتین ، کوبا  و ایرلند مشاجراتی در می گیرد و هر کدام او را از خود  می خوانند .

بهر صورت چه گوارا  را نمی توان متعلق به یک کشور دانست . چنانکه نام و تصویر او در تمامی قلمرو های جهان به نماد اعتراض در مقابل استبداد و استثمار سرمایه داری نوین  بدل شده است .  "چه"  متعلق به تمامی آزادی خواهان ضد امپریالیسم جهان  و یکی از خیل عظیم  اسطوره تاریخ است .

" انسان بودن " از نظر  " چه " نقطه مقابل ضعیف بودن است ؛ و یا به معنی کار کردن  و بهترین تلاش است ، نه کم ترین تلاش . بالا تر از همه ، بدین معنی بود که آدمی احساساتش را آنقدر گسترش دهد که اگر در گوشه ای از جهان کسی را بکشد وی دلتنگ

شود ، و اگر در گوشه دیگری پرچم آزادی بر افراشته گردد ، وی شادمان شود . در نظریه

" چه "  معنی واژه های  " آدمی "  و " انقلابی " یکسان بود که این بود اگاهی طبقاتی .

وقتی ژان پل سارتر " چه " را کاملترین انسان عصر خویش خواند ، نظر اش این بود که  " چه " آن قدر مطابق گفته های خود عمل کرد ، و چندان مطابق  کرده های خود سخن گفت که تاریخ خود او  و تاریخ جامعه اش ، بیشتر باز گوینده یک داستانند .

 " چه " یک چریک مبارز انقلابی و یک انترناسیونالیست واقعی بود ؛ او می گوید :  " هر قطره خون ریخته شده در سرزمینی که در زیر پرچم اش زاده نشده باشی ، تجربه ای است که به زنده ماندگان  منتقل می شود ، تا بعد آن را در مبارزه برای رهای  کشور شان بکار برند . همچنان که خلقی خود را آزاد می سازد ، قدمی بر می دارد در پیکار برای رهای مردم خود ما " .  چه گوارا معتقد بود که هر انسانی در امر مبارزه با استبداد باید بهای برای آزادی اش پرداخت کند ؛ او می افزاید : اسکلت آزادی ما قبلا شکل گرفته است ، هنوز گوشت و لباس به این اسکلت نیامده است ، ما بهای آزادی خود و حفاظت آن را با خون و ایثار پرداخت می کنیم . ایثار و فداکاری ما آگاهانه است .

چه در دسامبر 1964  طی سخنرانی که برای مجمع عمومی  سازمان ملل متحد ایراد نمود ، موضع مهاجم تر و مستحکم تری علیه امپریالیسم اتخاذ نمود و اعلام کرد که :

" ما به عنوان مارکسیست معتقد هستیم به همزیستی مسالمت آمیز میان ملت ها . اما همزیستی مسالمت آمیز میان بهره کشان و بهره کشیده شدگان و میان ستم گران و ستمدیدگان وجود ندارد ."

آرنستو چه گوارا  یک انقلابی آزاده و بی همتا بود که مرز های انقلاب را شکست و اندیشه های نو برای پیروزی بر ظلم و تجاوز بنیان نهاد ؛ هر چند که نتوانست به آرزوی انقلابی اش جامه عمل بپوشاند ، لیکن او از دروازه تاریخ گذشت و به افسانه ها پیوست .

منابع:

1- اندرو سینکلر. چه گوارا ، ترجه حیدر علی رضای ، تهران : خوارزمی ،1360ه ش

2- چه گوارا . خاطرات موتور سیکلت ...

3- چه گوارا ، خاطرات بولیوی ...

 

نویسنده : حبیب فرزاد

 

 

آنتونیوگرامشی  ، و اندیشه های انقلابی او

 

  آنتونیو گرامشی(Antonio Gramsci): اندیشمند و متفک‍ربرجسته مارکسیسم هگلی .

آنتونیو گرامشى ۲۲ ژانویه ۱۸۹۱ در استان كالیارى در جزیره ساردنى ایتالیا متولد شد. او چهارمین فرزنداز هفت فرزند فرانسیسكو گرامشى و جوزپینا مارشیاس بود. آنتونیو هرگز روابط نزدیكى با پدر خود نداشت، اما علاقه و عشق وافرى به مادر خویش نشان مى داد. مادر آنتونیو براى وى قصه مى گفت كه بعدها تاثیر ماندگارى در افكار آنتونیو گذاشت. از شش خواهر و برادرش، آنتونیو بیش از همه با خواهرش ترزینا احساس نزدیكى مى كرد. همچنین با جنارو، برادر بزرگش و كارلو، برادر كوچكش رابطه عاطفى مناسبى داشت. جنارو بعدها نقش مهمى در آشنایى آنتونیو با سوسیالیسم داشت. سال ۱۹۱۱ سال بسیار مهمى در زندگى گرامشى جوان بود. وى بعد از فارغ التحصیل شدن از مدرسه كالیارى، یك بورسیه تحصیلى از دانشگاه تورین درخواست كرد كه با آن موافقت به عمل آمد. در این بین افراد جوان دیگرى مانند پالمیرو تولیاتى، دبیركل آینده حزب كمونیست ایتالیا و چند تن از رهبران با استعداد حزب نیز دیده مى شدند. آنتونیو در دانشكده ادبیات نام نویسى كرد. در دانشگاه پس از آنكه در ژانویه ۱۹۲۱ شكافى در حزب كمونیست ایتالیا پدید آمد، وى با آنجلو تاسكا و چند تن از مردان كه با آنها در اولین مبارزه حزب سوسیالیست ایتالیا همرزم بود، آشنایى پیدا كرد. به رغم كیفیت پایین غذاى دانشگاه و خستگى زیاد اعصاب، آنتونیو در دانشكده علوم انسانى جذب رشته هاى تخصصى دیگرى مانند زبان شناسى و علوم اجتماعى شد. وى اغلب اوقات خود را در دانشگاه سپرى مى كرد. وى در دانشگاه با چند تن از اساتید برجسته مانند ماتئو بارتولى، زبان شناس و آمبرتو كاسما، پژوهشگر دانته، رابطه صمیمانه اى داشت. ظهور انقلاب بلشویك در اكتبر، ۱۹۱۷ شور انقلابى را در وى تحریك كرد. آنتونیو روش ها و اهداف رهبران انقلاب روسیه و علت تغییر سوسیالیسم در جهان سرمایه دارى پیشرفته را همراه با نقد و بررسى باز شناخت. در بهار ۱۹۱۹ گرامشى به همراه آنجلو تاسكا، آمبرتو تراچنى و تالیانى مجله نظم نوین (مجله هفتگى فرهنگ سوسیالیست) را پایه گذارى كرد. این مجله در ابتدا به صورت هفتگى و بعدها هر دو ماه یك بار به مدت پنج سال در بین رادیكال ها و انقلابیون ایتالیایى انتشار مى یافت. این مجله جریانات سیاسى و ادبى در اروپا، روسیه و آمریكا را مورد بررسى قرار مى داد. بعد از چند سال گرامشى بیشتر اوقات خود را به مبارزه ژورنالیستى اختصاص داد. در ژانویه ۱۹۲۱ در كنگره احزاب لیورنو، آنتونیو، نماینده اقلیت كمونیست ها درون حزب سوسیالیست ایتالیا شد. او عضو اصلى كمیته مركزى حزب كمونیست ایتالیا شده، لكن نقش رهبرى را به تنهایى ایفا نمى كرد. در آغاز جنبش فاشیست، آنتونیو در بین نمایندگان چپ ایتالیا فرد شناخته شده اى بود. او چند رویداد سیاسى را پیش بینى كرده و هشدار داده بود كه اگر در برابر ظهور جنبش موسولینى متحد نشوند سوسیالیسم و دموكراسى ایتالیا به طرز مصیبت بارى شكست خواهد خورد. سال هاى ۱۹۲۶ - ۱۹۲۱ كه گرامشى از این سال ها تحت عنوان سال هاى آهن و آتش یاد مى كند، سال هاى پرحادثه مهمى بودند. گرامشى از مه ۱۹۲۲ تا نوامبر ۱۹۲۳ به عنوان نماینده ایتالیا به كمونیست بین الملل اعزام شده بود. وى در آوریل ۱۹۲۴ به نمایندگى مجلس انتخاب و مقام دبیركلى حزب كمونیست ایتالیا را بر عهده گرفت. زندگى شخصى آنتونیو با تجربیات مهم او رقم خورد. در یكى از جلسات مهم كمونیست بین الملل در روسیه با جولیا شوكت، نوازنده و عضو حزب كمونیست روسیه آشنا و سرانجام با وى ازدواج كرد. آنتونیو و جولیا دو پسر داشتند، دلیئو (۱۹۸۱ - ۱۹۲۴) و جولیانو كه در سال ۱۹۲۶ متولد شد. گرامشى در صبح نوامبر ۱۹۲۶ در رم دستگیر شد و مطابق با «قوانین استثنایى» مجلس فاشیست ایتالیا محكوم و روانه زندان كوئلى شد. این شروع ۱۰ سال محكومیت وى بود. آنتونیو در این سال ها از لحاظ جسمانى كاملاً ضعیف شده بود. در ۲۰ آوریل ۱۹۲۷ وى دچار سکته مغزى شد، ولى این حادثه او را از پاى در نیاورد. گرامشى این بیمارى را سال ها با خود داشت و هرگز به طور كامل در زندان معالجه نشد. وى زندگى بسیار پرالتهابى داشت؛ با این حال سال هایى كه آنتونیو در زندان بود همواره روحیه خود را حفظ كرده و با نوشته هاى خود در زندان موفقیت هاى بزرگى را كسب كرد كه به وضوح پس از جنگ جهانى دوم، نمود پیدا كردند. آنتونیو در زندان نامه هایى به دوستان و به ویژه به اعضاى خانواده اش مى نگاشت. وى نوشته هاى مهم خود را به خواهر همسر خود تاتیانا شوكت مى فرستاد. تاتیانا زن بسیار مطمئنى بود. مدتى كه آنتونیو در رم زندانى بود، تاتیانا نه تنها براى آنتونیو لباس، غذا و داروهاى پزشكى فراهم مى كرد بلكه با وى به مبادله افكار پرداخته و آنتونیو را در جریان حوادث و مسائل روزمره قرار مى داد. گرامشى در ۴ ژوئن ۱۹۲۸ پس از محكومیت به ۲۰ سال و ۴ ماه و ۵ روز زندان همراه با دیگر رهبران كمونیست ایتالیا به زندانى در تورین منتقل شد. وى بیشترین دوران بازداشت خود را در آنجا سپرى كرد (از ژوئن ۱۹۲۸ تا نوامبر ۱۹۳۲). پس از این آنتونیو تحت محافظت پلیس ایتالیا در بیمارستانى در فورمیا بسترى شد. در سال ۱۹۳۳ مادر گرامشى فوت كرد. وى در این سال در زندان به سر مى برد. آنتونیو گرامشی سرانجام در 27 آوریل 1937 در اثر مشقات زندان و وخامت بیماری مادام العمرش در زندان درگذشت. سال هایى كه آنتونیو در زندان بود علاوه بر تاتیانا كه در هر فرصت ممكن به ملاقاتش مى رفت، خواهرش ترزینا و گرازیتا و دوست صمیمى اش پى یرو سرافاى اقتصاددان نیازهاى ضرورى آنتونیو را در زندان فراهم مى كردند. سرافا تماس هاى متعددى با آنتونیو داشت و كتاب ها و مجلات مورد نیاز گرامشى را تهیه مى كرد. گرامشى حافظه بسیار عجیبى داشت. حقیقتاً بدون كمك هاى سرافا و تاتیانیا، شاید امروزه اكثر دفترهاى زندان در دسترس نبود. فعالیت هاى فكرى گرامشى در زندان تنها چند سال پس از جنگ جهانى دوم زمانى كه اولین بخش از دفترهایش (چیزى حدود ۵۰۰ نامه) منتشر شدند، به وضوح مورد توجه واقع شد. آثار گرامشی خود هرگز کتابی منتشر نکرد؛ نوشته های او به جز «دفترهای زندان»، همگی به صورت مقاله اند. آثار گرامشی را می توان به صورت زیر خلاصه کرد؛ 1- نوشته های دوره 1914 تا 1916 مجموعه مقالات او در این زمان در روزنامه های «فریاد مردم»، «به پیش»، «شهر آینده» با عنوان «نخستین نوشته ها» در ایتالیا چاپ شده است. البته مقالاتش در روزنامه «به پیش» جداگانه با عنوان «زیر گنبد» در 1960 انتشار یافته است. همچنین مقالات او در نظم جدید در کتابی با همین عنوان در 1954 چاپ شده است، و رساله ناتمام «چهره هایی از مساله جنوب» که اولین بار در 1930 در پاریس انتشار یافته بود.    2-  دفترهای زندان - تاریخ ماتریالیسم و فلسفه بندتو کروچه 1948 - روشنفکران و سازمان فرهنگ 1949 - بیداری ملت ایتالیا 1949 - یادداشت هایی درباره ماکیاولی «درباره سیاست» و «درباره حکومت نوین» 1949 - ادبیات و حیات ملی 1950 - گذشته و حال 1951 3-  نامه ها - مجموعه یی است بالغ بر 218 نامه که در دوره زندان نگاشته است. - مجموعه نامه هایی نیز بین گرامشی و رهبران آینده حزب کمونیست ایتالیا زیر عنوان «تشکیل گروه رهبری حزب کمونیست ایتالیا» نیز وجود دارد. اندیشه گرامشی از متفکرانی چون هگل، مارکس و انگلس، لنین، لوکزامبورگ و تروتسکی متاثر است. البته آثار دایره المعارفی مارکس که فراتر از حوزه صرف جامعه شناختی هستند، بیشترین تاثیر را بر او داشته اند؛ از سویی دیگر آثار «بندتو کروچه» متفکر ایتالیایی مورد مطالعه دقیق او بوده است. گرامشی خود می گوید؛ «همان طور که فلسفه هگل مقدمه مارکسیسم در قرن نوزدهم و یکی از پایه های تمدن جدید بوده است، فلسفه کروچه هم مقدمه یی است برای مارکسیسم نو شده و معاصر و مناسب نسل ما.» گرامشی از لحاظ بینش به دیدگاه تضاد نزدیک تر است «تصویری که از جامعه ارائه می دهد به صورت یک کل دارای زیربنا و روبناست، به روبنا اصالت و اهمیت بسیاری داده شده است و قوانین عینی تاریخی به درجه دوم اهمیت تنزل یافته است.» از دید وی مارکسیسم ایده آلیستی فاقد اساس ماتریالیستی است که دربردارنده احزاب، نهادها و ایدئولوژی است. کل اندیشه جامعه گذراست و آن به دلیل تعلق آن به روبنا است، پس در دیدگاه او مهم ترین عامل حرکت و انقلاب عوامل ذهنی و فلسفی است و انسان- به تاثیر از کروچه- تنها بازیگر اصلی تاریخ به شمار می رود. فکر او برانگیزنده عمل اوست. گرامشی معتقد به دمیدن خون تازه در مارکسیسم است چراکه «مارکسیسم در لنینیسم خصلتی کاملاً سیاسی و خالی از وجوه و عوامل فرهنگی و اخلاقی یافته بود؛ هرگونه تاثیری برای عامل فرهنگی و اخلاقی از نظر تعیین کنندگی در تحولات اجتماعی مورد انکار قرار می گرفت».  از این رو آرمان گرایی تاریخی کروچه را حمله باارزشی می داند بر مارکسیسم ماشینی مبتنی بر فلسفه اثباتی و تکاملی تدریجی بنابراین پراکسیس را که دارای دیدی تاریخی از حقیقت است در برابر جمود قرار می دهد. گرامشی نظر خود درباره مارکسیسم جدید را بر پایه آرای کروچه بنا می کند و از آنجایی که تاریخ گرایی اعتدالی کروچه، تنها جنبه درست عمل سیاسی را عملی می داند که مایه «پیشرفت» است و تکاملی از دیالکتیک تاریخی است که «تز» آن «ابقا» (گذشته) و «آنتی تز» آن «ابداع» باشد؛ سنتز این دو در جامعه لیبرال دموکرات نمایان خواهد شد. اما گرامشی، «ابقا» یا گذشته را پیچیده می داند که نمی تواند به صورت دلبخواه و به وسیله یک فرد یا یک نهضت سیاسی صورت گیرد زیرا دیگر با تاریخ گرایی روبه رو نیستیم، بلکه با اراده مطلق و با تصمیم یکجانبه تمایل خاص سیاسی سروکار داریم. بنابراین گرامشی با رد نظر کروچه که تقابل بقا و ابداع را به وجود آمدن یک صورت اصلاح گرایی در قالب حکومت محافظه کارانه لیبرال می داند، معتقد است برابر نهاد «ابداع» دشمن و رقیب «ابقا» است به نابودی کامل آن می انجامد. کسی نمی تواند بگوید کدامیک در این ترکیب ابقا خواهد شد. بنابراین از دید گرامشی مارکسیسم بدون در نظر گرفتن مفهوم فلسفه کروچه از یکی بودن تاریخ و فلسفه امکان پذیر نیست منتها باید «کوشش ما در این جهت باشد، همان کاری را که نظریه پردازان مارکسیسم در مورد فلسفه هگل انجام دادند، ما نیز در مورد فلسفه کروچه تکرار کنیم. این یگانه راه ثمربخش تاریخی برای احیای مارکسیسم و ارتقای مفاهیم اش که بالاجبار در عمل زندگی روزمره عامیانه شده اند، به سطحی است که بتوان مسائل پیچیده تر تکامل کنونی مبارزه را حل کرد». مساله مرکزی گرامشی در این دوران ایجاد یک چشم انداز نوین برای طبقه کارگر است. قبل از هر چیز لازم بود به اذهان کسانی که بر آنها حکومت می شد نفوذ کرد زیرا در بسیاری از کشورها کارگران به فاشیسم پیوستند؛ از نظر او طبقه سرمایه دار یک دستگاه نرم افزاری تولید فکر و فرهنگ دارد، علاوه بر سلطه بر توده های تحت فرمان با تولید ایدئولوژی برای خود نوعی استیلا ایجاد می کند. در اینجا است که متوجه بحث اصلی گرامشی می شویم. دلیل اصلی نفوذ گرامشی و اهمیت او در ارائه نظر استیلای سیاسی نهفته است، استفاده وسیع از این مفهوم خود حاکی از اهمیت گرامشی است. مفهومی که در قرن بیستم بسیار رایج شد، مفهوم «هژمونی» است. غالباً این تفسیر به واضع آن، گرامشی، نسبت داده می شود. اما او واضع این مفهوم نیست؛ اصطلاح هژمونی یا گگمونیا نخستین بار در نوشته های «پلخانف»- پدر معنوی سوسیال دموکراسی روسیه- ظاهر شد. پلخانف زیر این عنوان، بر مبارزه سیاسی طبقه کارگر علیه تزاریسم در کنار مبارزه اقتصادی آنها علیه کارفرمایان تاکید می کرد؛ طبقه کارگر در مبارزه علیه استبداد به علت قوی نبودن بورژوازی خواسته های آنها را هم در این مبارزه بر دوش می کشد. هژمونی با روشنی و ابعاد گسترده تر توسط «لنین» در کتاب «چه باید کرد؟» مطرح می شود. برخورد تفکرآمیز گرامشی با ایده هژمونی به نوبه خود عرصه جدیدی را ایجاد می کند. ولی به هر حال «هژمونی» به عنوان مفهومی نظری ساخته خود اوست. گرامشی در «دفترهای زندان» هژمونی را در سه سطح به کار می برد. سطح اول؛ در این سطح مربوط به نخستین کاربردهای هژمونی در دفترها می شود، او آن را در ارتباط با ائتلاف های طبقاتی پرولتاریا یا سایر گروه های تحت استثمار به ویژه دهقانان به کار می برد و تحقق هژمونی از نظر او ضروری است که منافع و تمایلات گروه های تحت هژمونی در نظر گرفته شود؛ به سخن دیگر گروه رهبری کننده باید ازخودگذشتگی هایی از نوع اقتصادی و صنفی نشان دهد. واقعیت هژمونی بر این فرض استوار است که باید به علایق و گرایش های گروه هایی که باید طبقه حاکم بر آنها مسلط شود توجه کند. به عبارت دیگر گروه های رهبری کننده باید به فداکاری های اقتصادی و تجاری دست بزنند. اگرچه هژمونی اخلاقی- سیاسی است، اما باید اقتصادی هم باشد و بر نقش مهم گروه رهبری کننده در هسته مهم فعالیت های اقتصادی استوار باشد. پس در این سطح گرامشی هژمونی را به عنوان رهنموددهندگی طبقه کارگر به متحدانش معرفی کرد. سطح دوم؛ کار اصلی گرامشی از اینجا شروع می شود. هژمونی در این سطح برای گرامشی به این معنی است که این طبقه توانسته است طبقات جامعه را به پذیرفتن ارزش های اخلاقی، سیاسی و فرهنگی خود ترغیب کند. اگر طبقه حاکم موفق باشد، این کار مستلزم حداقل خشونت خواهد بود، مانند رژیم های لیبرال موفق در قرن نوزدهم. گرامشی معتقد است؛ برتری یک گروه اجتماعی دو شکل به خود می گیرد؛ «سلطه» و «رهنموددهندگی فکری و اخلاقی». بنابراین هنگامی که طبقه حاکم بیشتر با استفاده از زور طبقات دیگر را تحت انقیاد در آورد، حالت «سلطه» برقرار است؛ اما هنگامی که طبقه حاکم برتری خود را به صورت رهنمود دهندگی فکری، اخلاقی و... اعمال کند حالت «هژمونی» برقرار است؛ در واقع واژه سلطه در برابر واژه هژمونی است و آنچه که در اینجا برجسته می شود جنبه فرهنگی هژمونی است. بعد از افتراق سلطه و هژمونی سوالی که در آثار گرامشی مطرح می شود این است که هر کدام از «سلطه» و هژمونی» در کجا اعمال می شود؟ پاسخ گرامشی بسیار بااهمیت است زیرا این پاسخ علاوه بر خود این پرسش به سوال دیگری هم جواب خواهد داد؛ تفاوت جامعه استبدادی و جامعه دموکراتیک در چیست؟ گرامشی عقیده دارد هژمونی مربوط به جامعه مدنی و سلطه مربوط به دولت است. حال می توان تفاوت جامعه استبدادی و دموکراتیک را در اندیشه گرامشی یافت. در اندیشه گرامشی جامعه مدنی مسوول تولید هژمونی است و دولت مجاز به کاربرد قهر است. این بدان معنی است که برای گرامشی؛ فرهنگ عامه و رسانه های گروهی تابع تولید، بازتولید و تحول هژمونی با استفاده از موسسات جامعه مدنی هستند. هژمونی به صورت فرهنگی و ایدئولوژیک با استفاده از موسسات جامعه مدنی که مشخصه جوامع لیبرال است، عمل می کند. این موسسات شامل آموزش و پرورش، خانواده، کلیسا و رسانه های گروهی است. دولت در جوامع استبدادی محیط بر جامعه مدنی است، هژمونی در جامعه مدنی ضعیف است؛ اما جوامع لیبرال دموکرات غربی؛ جوامع مدنی آنها گسترده تر و پیچیده تر است. بنابراین در این سطح هژمونی به معنی تحت انقیاد درآوردن ایدئولوژیکی پرولتاریا توسط بورژوازی است. از این رو وظیفه اساسی مبارزان، مبارزه با دولتی مسلح نیست بلکه آگاه ساختن ایدئولوژیکی جامعه جهت رهایی از تسلیم به انواع رازپردازی های سرمایه داری است. مسلماً خود گرامشی که در زندگی سیاسی ماکسیمالیست بود و بارها در جهت چپ گام برداشته بود، با این برداشت از سوسیالیست مخالفت می ورزید؛ تعبیری دیگر از هژمونی را مطرح ساخت. سطح سوم؛ در این سطح هژمونی میان دولت و جامعه مدنی توزیع شده است؛ هژمونی از نو چنان تعریف شده تا قهر و اجماع با یکدیگر تلفیق شود، ترکیبی از زور و اجماع بی آنکه زور بیش از اندازه از اجماع پیشی گیرد. گرامشی، هژمونی را به دو قسمت تقسیم کرد؛ «هژمونی سیاسی» و «هژمونی مدنی». وی از قوای مجریه، مقننه و قضائیه دولت لیبرال به عنوان «نهادهای هژمونی سیاسی» و از کلیساها، احزاب، اتحادیه های کارگری، خانواده، مدارس، دانشگاه ها، روزنامه ها و نهادهای فرهنگی به عنوان «نهادهای هژمونی مدنی» یاد می کند. در این سطح است که دولت اخلاقی و فرهنگی مطرح می شود. گرامشی در این باره می گوید؛ هر دولتی اخلاقی است، زیرا یکی از مهم ترین وظایف آن ارتقای سطح اخلاق و فرهنگ توده هاست. در این راستا، مدارس به عنوان کارکرد آموزنده مثبت و دادگاه ها به عنوان کارکرد سرکوبگر و آموزنده منفی دولت، اساسی ترین فعالیت های دولت را دربرمی گیرند. اما در واقع فعالیت ها و ابتکارات خصوصی متعدد دیگری نیز دقیقاً همین هدف را دنبال می کنند. این فعالیت ها و ابتکارات، در کل «دستگاه هژمونی فرهنگی و سیاسی» طبقات حاکم را تشکیل می دهند. در آثار و دست نوشته های گرامشی استیلا یا هژمونی، نتیجه کار «روشنفکران» است؛ وی از واژه «روشنفکر» در چارچوب معنی نخبه سالارانه آن در اشاره به هنرمندان بزرگ یا نویسندگان استفاده نمی کند، بلکه این واژه را در معنی حرفه یی برای اشاره به کسانی که با تولید و توزیع عقاید و دانش به طور کلی سروکار دارند؛ در همین راستا در طول تاریخ دو نوع روشنفکر را برمی شمارد. روشنفکران سنتی؛ هر طبقه یی که در یک شرایط تاریخی خاص به عنوان طبقه حاکم جدید ظهور می کند، با روشنفکرانی برخورد می کند که از نوعی مداومت تاریخی برخوردار هستند. اما این نوع روشنفکران چگونه به وجود آمده اند و چرا از بین نمی روند؟ در نظر گرامشی، کشیشان به عنوان روشنفکران ارگانیک طبقه اشراف زمین دار مطرح بوده اند که از نظر حقوقی از مزایای اشرافیت برخوردارند و با آنها در اداره امور فئودالی سهیم بوده اند. این گروه ها که انحصار برخی از امور اجتماعی را به دست گرفته بودند، با یک روحیه «همبستگی صنفی» خود و تخصص خود را نوعی مداومت تاریخی بدون گسست می دانند؛ از این رو خودشان را جدا و مستقل از گروه های اجتماعی مسلط فرض می کنند . این موضع گیری به لحاظ سیاسی و ایدئولوژیکی از اهمیت زیادی برخوردار است، چرا که آنها به تدریج توانسته اند این وهم مستقل بودن خود را به توده القا کنند. به علاوه تمام طبقات حاکم در طول تاریخ، در فرآیند به دست گرفتن قدرت آنها را به خود جذب کرده و در جهت توجیه خود از آنها بهره گرفته اند؛ از آن گذشته چون طبقات حاکمه در کشورهای مختلف، به هنگام حاکم شدن از اقتدار کافی برخوردار نبوده اند مجبور به سازش با این گروه ها بوده اند. روشنفکران ارگانیک؛ هر طبقه یی که در طول تاریخ و در بستر شیوه تولید خاص دارای نقش مهم بوده است، از یک یا چند لایه روشنفکران ارگانیک برخوردار بوده که آگاهی اقتصادی و اجتماعی لازم را به طبقه خودشان می دادند. از آنجا که این روشنفکران باید بهترین شرایط را برای حاکمیت طبقه خویش فراهم کنند، لازم است علاوه بر توانایی سازماندهی ساختار طبقاتی خویش از دانش کافی برای اداره اجتماع و دولت برخوردار باشند. باید گفت که حدی از تکامل نیروهای مولد بر ظهور روشنفکران ارگانیک ضروری است. برای مثال بردگان و دهقانان به رغم نقش اساسی شان در تولید دارای روشنفکران ارگانیک نبوده اند؛ طبقه کارگر مهم ترین طبقه تحت استثماری است که دارای روشنفکران خاص خود است. با توجه به این توضیحات گرامشی خود نیز تعریفی از روشنفکر ارائه می دهد؛ به نظر او وقتی در تناسب بین فعالیت «فکری- مغزی» و کوشش «عضلانی- عصبی» جهت مسلط با فعالیت فکری- مغزی باشد ما با روشنفکر به معنای ویژه آن روبه رو می شویم. با این شرحی که ارائه می دهد، صحبت از غیر روشنفکر را نادرست می داند چرا که غیر روشنفکر وجود ندارد، اما تناسب بین فعالیت فکری- مغزی و عضلانی- عصبی همیشه برابر نیست بدین ترتیب درجات مختلفی از فعالیت روشنفکری ویژه داریم. بنابراین بدیهی است چون هیچ فعالیت بشری نیست که بدون هیچگونه دخالت فکری انجام گیرد، همه مردم به نوعی روشنفکرند. کسانی در اجتماع از نقش روشنفکر برخوردارند که جنبه غالب فعالیت شان «فکری- مغزی» باشد. اما معنای دقیق هژمونی (برتری) چیست؟ استریناتی در كتابش می نویسد: «گروه های غالب در جامعه، كه نه صرفاً اما در اصل عبارتند از گروه های حاكم، غالب بودن خود را با تأمین «رضایت خودجوش» گروه های تابع تداوم می بخشند. این گروه های تابع هم عبارتند از همان طبقات كارگر. تأمین رضایت خودجوش گروه های تابع نیز از طریق مبادله آگاهی سیاسی و ایدئولوژیك صورت می گیرد كه پیونددهنده گروه های غالب و مغلوب به یكدیگر است.»به این ترتیب برای دانستن مفهوم هژمونی باید به نكات زیر توجه كرد: - طبقه ای موفق شده سایر طبقات جامعه را وادارد اخلاق و ارزش های سیاسی _ فرهنگی او را بپذیرند. - فرض مقدماتی مفهوم هژمونی، رضایت (موافقت) ساده ای است كه اكثریت جمعیت آن را از خود بروز می دهند و جهت گیری اش را قدرت تعیین می كند. - البته این رضایت یا توافق همواره صلح آمیز نیست و شاید زور و اجبار فیزیكی را با انگیزه فكری، اخلاقی و فرهنگی درهم آمیزد. - هژمونی را می توان همان «فهم مشترك» دانست كه عبارت است از جهانی فرهنگی كه در آن جهان ایدئولوژی غالب گسترش یافته است. - هژمونی تقریباً همان چیزهایی است كه از نزاع های اجتماعی و طبقاتی سربرآورده و اذهان مردم را تحت تأثیر خودش شكل بخشیده است. - هژمونی مجموعه ای از ایده هاست كه به وسیله آن ایده ها گروه های غالب می كوشند موافقت گروه های پایین را نسبت به رهبری خود تأمین كنند. در نهایت، به تعبیر راجر سیمون در كتاب «درآمدی بر اندیشه سیاسی گرامشی» هژمونی عبارت است از «اعمال طبقه سرمایه دار یا نمایندگان آنها به منظور نیل به قدرت دولتی و حفظ آن در درازمدت.» حال پرسش آن است كه «آیا می توان هژمونی را استراتژی منحصر به طبقه بورژوازی دانست؟» در پاسخ باید گفت نه. در حقیقت طبقه كارگر هم می تواند هژمونی خود را به عنوان استراتژی ای برای كنترل دولت توسعه بخشد. با این وجود گرامشی معتقد بود تنها راهی كه طبقه كارگر برای دست یافتن به این كنترل دارد، توجه به منافع سایر گروه ها و نیروهای اجتماعی و یافتن راه های تلفیق آنها با منافع خویش است.طبقه كارگر اگر می خواهد برتر باشد (یعنی به هژمونی دست یابد) باید كه صبورانه شبكه ای حاصل از اتحاد با اقلیت های اجتماعی فراهم آورد. این ائتلاف های جدید نیز باید به نوبه خود، خودمختاری جنبش را محترم بدارند تا هر گروه بتواند سهم خاص خود را در حركت به سوی جامعه جدید سوسیالیست تدارك ببیند.طبقه كارگر _ كه به طور طبیعی تعارضاتی با طبقه اصلی جامعه دارد _ باید بكوشد به نحوی كه نهایتاً منجر به شدت یافتن اراده جمعی ملت شود، این تعارضات را با نزاع های عام دموكراتیك وحدت بخشد.اما در طول زمان طبقه برتر چگونه ایدئولوژی خود را حفظ می كند؟ هژمونی به صورت پایدار دستخوش تنظیم مجدد و مبادله دوباره است. البته گرامشی معتقد بود این مسئله را هرگز نمی توان بدیهی انگاشت. در حقیقت در طول مرحله پساانقلابی (یعنی زمانی كه طبقه كارگر كنترل را به دست گرفته) رهبری هژمونیك كاركرد خود را از دست نمی دهد، بلكه ویژگی اش تغییر می كند.به عبارت دیگر، گرامشی دست به توصیف دو گونه متفاوت از كنترل اجتماعی می زد: یكی كنترل اجباری كه از طریق اعمال زور مستقیم یا تهدید به آن اعمال می شود و دولت زمانی كه درجه رهبری هژمونیكش پایین آمده یا شكننده شده به آن نیاز دارد.دوم كنترل مبتنی بر رضایت طرفین كه زمانی ظاهر می شود كه افراد انقلابی جهان بینی گروه غالب را می پذیرند (این همان رهبری هژمونیك است).در واقع طبقه برتر از خلال این دو شیوه كنترل هژمونی خود را حفظ می كند. اما اگر هژمونی غالب می تواند جای خود را به هژمونی جدیدی بدهد، فرآیند این جایگزینی و جهش چگونه است؟ در پاسخ باید گفت گروه های مغلوب، متناوباً دست به توسعه بحرانی ارگانیك می زنند كه در واكنش به آن بحران گروه حاكم شروع می كند به متلاشی كردن فرصت های طبقه مادون؛ یعنی فرصت برای تعالی بخشیدن به محدودیت های خود و فراهم ساختن جنبش وسیعی كه قادر است نظم موجود را به چالش بكشد و به هژمونی دست یابد. اما اگر فرصت مورد بهره برداری قرار نگیرد، تعادل نیروها به نفع طبقه غالب كه هژمونی اش را بر پایه الگوی تازه اتحاد دوباره تثبیت كرده، تغییر مسیر خواهد داد. ریموند ویلیامز در كتابی كه به سال ۱۹۷۷ با عنوان «ماركسیسم و ادبیات» منتشر كرد، در این باره نوشته است: «به خلاف پیش بینی ماركس، كلید تغییرات اجتماعی «انقلابی» در جوامع مدرن، وابسته به بیداری خود به خودآگاهی طبقه منتقد نیست، بلكه مقدمتاً منوط است به شكل گیری اتحاد جدیدی از منافع، یعنی هژمونی جایگزین یا «منافع تاریخی» كه تاكنون جهان بینی منسجم و خاص خود را توسعه بخشیده است.» اما آیا خشونت تنها راه برانداختن هژمونی غالب است؟ گرامشی می گوید نه. چرا كه برای به چالش كشیدن هژمونی غالب باید دست به عمل سیاسی زد. برای درك بیشتر این مسئله باید به تفاوتی كه گرامشی میان دو استراتژی سیاسی متفاوت قائل است توجه كرد. او می گوید به منظور تسلیم كردن هژمونی غالب و ساختن جامعه سوسیالیستی دو استراتژی مختلف مورد استفاده قرار می گیرند: یكی جنگ مانور و دیگری جنگ موقعیت. جنگ مانور حمله مقدماتی است. هدف اصلی اش پیروزی فوری است و خصوصاً برای جوامع دارای قدرت دولتی تمركزگرا و غالب توصیه می شود كه در كار توسعه یك هژمونی قوی در جامعه مدنی ناموفق بوده اند (مثلاً انقلاب بلشویكی ۱۹۱۷). جنگ موقعیت نبردی طولانی مدت است كه مقدمتاً در نهادهای جامعه مدنی روی می دهد و در مرحله دوم آن نیروهای سوسیالیست به جای اینكه صرفاً سرگرم رقابت اقتصادی و سیاسی باشند، كنترل را از خلال نبرد فرهنگی و ایدئولوژیكی به دست می گیرند. این جنگ خصوصاً برای جوامع لیبرال دموكرات سرمایه داری غربی توصیه می شود كه دولتی ضعیف اما هژمونی ای قدرتمند دارند (مثلاً ایتالیا). چنین كشورهایی جوامع مدنی پیچیده تر و گسترده تری دارند كه استراتژی طولانی تر و پیچیده تری را ایجاب می كند.استریناتی در این باره می نویسد: «نیروهای انقلابی بایستی قبل از دولت، جامعه مدنی را مورد توجه قرار دهند و در واقع ائتلافی از گروه های مخالف را سازمان دهند كه غلبه هژمونیك را از آن خود كرده است.» به رغم اینکه در تفسیر افکار آنتونیو گرامشی ممکن است اختلاف نظرهایی وجود داشته باشد؛ اما در جهان امروز پیرامون گرامشی و اندیشه هایش، میان متفکران و شارحان ادبیات مارکسیستی اتفاق نظری وجود دارد و آن اینکه گرامشی به همراه دیگر مارکسیست های هگلی ( لوکاچ، کرش) مارکسیسم ارتدوکس را با چنان مهارتی بازسازی کرد که جایی برای نفوذ اندیشه و تاثیر نیرومند اراده انسان در آن پدید آمد. وی که به مارکسیست لنینی به خاطر عامیانه بودنش انتقاد داشت، نقش برجسته تری به اندیشه های فرهنگی و روشنفکری بخشید. دست نوشته های او که پس از مرگش انتشار یافت دربردارنده تحلیل و تعلیل تاریخ ایتالیا، نقش جامعه مدنی، ظهور فاشیسم، جزم اندیشی در مارکسیسم و تاکتیک مبارزاتی است. وی بر آگاهی و اختیار انسان توجه نشان داد و مارکسیسم ماتریالیستی را مورد نقد قرار داد و در عوض از فلسفه «پراکسیس» دفاع کرد. همین تاکید بر نقش اندیشه ها و آگاهی انسان و تاثیر آنها بر زیربنای اقتصادی جامعه ویژگی شاخصی به اندیشه اش می بخشد، چرا که درباره زیربنا و روبنا نظری غیر از آنچه مارکسیست ها ابراز می کردند ارائه داد. او اساساً بر این نظر بود که اندیشه ها و ایدئولوژی، نقش عمده یی در تعیین ساخت های اقتصادی دارند و به هژمونی نقش برجسته یی می دهد که مبین شکل ظریفی از سلطه فرهنگی است. به رغم استقبال گسترده از نظریات گرامشی نباید از نظر دور داشت که ادعای حضور همزمان هژمونی به عنوان «قهر» و «اجماع» هم در جامعه مدنی و هم در دولت، ناصواب به نظر می رسد، چرا که در جامعه مدنی از نظر حقوقی اعمال اجبار و اختناق وجود ندارد، همچنین در اندیشه گرامشی رسیدن به دیدگاه های نوین با از دست دادن دستاوردهای دیدگاه پیشین همراه است، زیرا در آخرین سطح هژمونی (سطح سوم) تمایز میان دولت و جامعه مدنی حذف می شود. این راه حل نتایج وخیمی در بر دارد که هرگونه کوشش علمی در تعریف ویژگی دموکراسی بورژوازی در غرب و تمایز آن با فاشیسم و استبداد در شرق را ناکام می کند.

      منابع :

  - 1 فیوری، جوزپه. آنتونیو گرامشی زندگی مردی انقلابی (1360)، مهشید امیرشاهی، تهران. انتشارات خوارزمی، چاپ اول.   - 2 اندرسون، پری. معادلات و تناقضات آنتونیو گرامشی (1383)، شاپور اعتماد، تهران. انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد، چاپ اول.  - 3  بشیریه، حسین. اندیشه های مارکسیستی (1378) تهران. نشر نی، چاپ دوم.  - 4استریناتی، دومینیک. نظریه های فرهنگ عامه (1380)، ثریا پاک نظر، تهران. انتشارات گام نو، چاپ اول. - 5  گرامشی، آنتونیو. دولت و جامعه مدنی (1383) عباس میلانی، تهران. انتشارات اختران، چاپ اول.  - 6نگری، آنتونیو. مارکسیسم غربی و مکتب فرانکفورت (1381)، رضا نجف زاده. انتشارات قصیده  سرا.چاپ اول